چهارشنبه 1388/08/06
عمر ها باید.......
روزها باید که تا گـــَـردون گـَـردان یک شــــبی عاشقی را وصل بخشد یا غریبی را وطن
هفته ها باید که تا یک مشت پشم از پشت میش زاهدی را خرقه گردد یا حماری را رسن
مــاه هــا باید که تا یک پنـــــبه دانه ز آب و گل شاهدی را حلــّه گردد یا شهـیدی را کفن
ســالهـــا باید که تا یک کودکی از روی طـبــــع عالمی دانا شود یا شاعری شیرین سخن
عـُمــــرها باید که تا یک سنگ خــاره ،ز آفتاب در بدخشـان لعل گردد یا عقـیق اندر یمن
قــرن ها باید ، که تا از لـُطـف حق پیــــدا شود بایَزیدی در خراسـان یا اُویسی در قـَرن
شیخ آذری طوسی
چهارشنبه 1388/06/18
علی هم یا علی گفت !!
ز لیلی من شـــنیدم یا علی گفت به مجنون چون رسیدم یا علی گفت
مگر این وادی دارالجنون است که هـــر دیـــوانه دیــدم یا علی گفت
نسیمی غنـچه ای را باز میکرد به گوش غنـــــچه دیدم یا علی گفت
چمن با ریـزش بــــاران رحمت دعـــایی کرد و او هـــم یا علی گفت
خمــیر خاک آدم را سـرشتــــند چو بر می خواسـت آدم یا علی گفت
مسیــــحا گر دم از اعـجاز میزد ز بس بیچـــــاره مریـم یا علی گفت
به فرقش کی اثر میکرد شمشیر گمانم ابن مـــلجم یا علی گفت
مگر خیبر ز جایش کنده می شد یقــین آنجـــا عـــلی هم یا علی گفت
دوشنبه 1388/06/16
خسته
خسته
از زندگی از این هـمه تکرار خــسته ام از های و هوی کوچه و بازار خـسته ام
دلگــیرم از ســــتاره و آزرده ام ز مــاه امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم آوخ … کزین حصار دل آزار خـسته ام
بیــزارم از خموشی تقـــویم روی مــــیز و ز دنگ دنگ ســاعت دیـوار خـسته ام
از او که گفت یار تو هــــستم ولی نــبود از خود که بی شـکیبم و بی یار خسته ام
تنهـــا و دل گرفــته و بیـــزار و بی امـید از حال من مپرس که بســـــیار خسته ام
محمد علی بهمنی
دوشنبه 1388/05/12
دل رمیده
يا که به راه آرم اين صــــيد دل رمــــيده را يا به رهت سپارم اين جان بلب رسيده را
يا ز لبت کنم طلب ، قيــمت خون خويشـــتن يا به تو واگذارم اين جسم بخون تپيده را !!
يا که غـبـــار پا ت را ، نور دو ديـده ميـکنم يا به دو ديده مي نـهم پای تو نور ديده را !
کودک اشک من شود ، خاک نشــين ز ناز تو خاک نشين چرا کنی ، کودک ناز ديده را؟
گر ز نظر نهان شوم،چون تو ، به ره گذرکنی کی ز نظرنهان کنم، اشک به ره چکيده را؟
گر دوجهان هوس بود ، بی توچه دسترس بود باغ ارم قفـــس بود ، طايـر پـر بــُريده را
بوا لعجـبی شنــيده ام ، چـيــز نديده ديــده ام اين که فروغ ديده ام ، ديده کند نديده را
خيز ، بهار خون جگر ، جانب بوستان گذر تا ز هــَـزار بشنوی ، قصـه نا شـنيده را
ملک الشعرا بهار
چهارشنبه 1388/03/27
حسن بی پایان
حسن بی پایان
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند چون به خلوت میروند، آن کار دیگر می کنند
مشـــکلی دارم ، ز دانشــمند مجلس باز پرس توبه فرمــایان چرا خود توبه کمـتر می کنند
گوئیـــــا بـــــــاور نمــــــــیدارنــد روز داوری کاین همـــه قلب و دغـــل در کار داور میکنند
یارب این نودولتان را با خر خودشـان، نشان کاین همه نـاز از غـُلام تُـرک و اَستر می کنند
ای گدای خانقــه ، بـَر جـِه که در دیــر مغان می دهنـــد آبی و دلهـــا را توانــــگر می کنند
حُســن بی پایان او چندان که عاشق می کشد زمره دیگر، به عـشق از غـیب سر بر میکنند
بر در میخــانه عشـق ای ملک تســـبیح گوی کانــدر آنجـــــا طیـــــنت آدم مخــمــّر می کنند
صُــبحدم از عرش میآمد خروشی ، عقل گفت قدسـیان گویی که شـعر حافظ از بر می کنند
حافظ
چهارشنبه 1388/03/27
اسرار الهی
اسرار الهی
یاری اندر کــس نمی بینـــیم یاران را چـــــه شد دوســتی کی آخر آمد ، دوســتداران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد، خضر فرّخ پی کجاست خون چکید از شاخ گل ، باد بهاران را چه شد
کـس نمی گوید که یـــاری داشت حق دوســـــتی حق شناسان راچه حال افتاد، یاران را چه شد
لعـــلی از کـان مروّت بر نیـــــامد، ســـال هاست تابش خورشید و سـعی باد و باران را چه شد
شـــهریاران بود و خاک مهـــــربانان این دیـــار مهــربانی کی سـرآمد، شهــریاران را چه شد
گوی توفـــیق و کرامت در میـــان افکـــــنده اند کس به میدان در نمی آید، سـواران را چه شد
صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست عندلیبان را چه پیـش آمد ، هزاران را چه شد
زهره سازی خوش نمیسازد ، مگر عودش بسوخت کس ندارد ذوق مسـتی، میگـساران را چه شد
حافظ ! اســرار الهی ، کــس نمی داند ،خـموش از که می پـُرسی که دور روزگاران را چه شد
حافظ شیرازی
یکشنبه 1388/03/10
در ره عشقت ای صنم ، شيفته ی بلا منم چند مغايرت کنی ؟ با غمت آشنا منم
پرده به روی بسته ای، زلف به هم شکسته ای از همه خلق رسته ای، از همگان جدا منم
شير تويی ، شکر تويی ، شاخه تويی، ثمر تويی شمس تويی، قمر تويی ، ذره منم ، هبا منم
نخل تويی ، رطب تويی ، لعبت نوش لب تويی خواجه ی با ادب تويی ، بنده بي حيا منم
کعبه تويی ، صنم تويی ، دير تويی ، حرم تويی دلبر محترم تويی ، عاشق بينوا منم
شاهد شوخ دلربا گفت به سوی من بيا رسته ز کبر و از ريا ، مظهر کبريا منم
طاهره خاک پای تو ، مست می لقای تو منتظر عطای تو ، معترف خطا منم
طاهره قزوینی (قره العین)
یکشنبه 1388/03/10
ممکن نشد دمی ...
ای ناصبــور دل به خدا می سپـارمت وز کــوی یار میــروم و می گـذارمت
کو طالــعی که تنگ ، در آغوشت آورد یا طاقــتی که دست ز دامن بدارمت؟
اغیـار در کمیت تو و من قــرین مرگ جان می ســپارم و به خدا می سپارمت
ترسـم ز عادتی که مرا با جفای توست یار کسان شوی و همان دوست دارمت
کردم هزار چـــاره ، پی اضـطراب دل ممــکن نشد دمی ، که بخاطر نیارمت
دستی که کوته از همه جا کرده روزگار دانم نمی شـود ، که به گـردن درآرمت
عاشق اصفهانی
پنجشنبه 1388/01/06
نوروز (عیدتان مبارک) آرزوی سالهایی خوب برای همه دوستان
درخت غنچه بر آورد و بلبلان مستند جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند
بساط سبزه لگد کوب شد به پای نشاط ز بس که عارف و عامی به رقص برجستند
جمعه 1387/11/25
ترانه زیبا و مشهور کرمانشاه
شیرین جان
ایشن لهدوریت فره هولمه از دوریت حیران ونگرانم
شیرین گیان - شیرین آی گشت کهس شیرين جان تو همه كس و همه چیز منی
چه نه بیستون غه م له کولمه به اندازه كوه بيستون غم دارم
شیرین گیان - کو بیستون چهس كوه بيستون كه چیزی نيست
کو وهکی بیستون ارام چو خاکه كوه بيستون برايم چون خاك است
شیرین گیان - له تورهش کیشم شیرين جان کوه را برايت چون خاك هموار خواهم کرد
له کو وهکی غهمت جهرگم پرچاکه از كوه غمت جگرم پاره پاره است
شیرین گیان - هی نازدارهکهم شیرين جان اي نازنینم
شیرین و شیرین شیرین گشت کهسم شیرين جان تو همه كس و همه چیز منی
ناز دار شیرین - ناز شیرین - شیرین گشت کهسم تو نازمني شیرين جان تو همه كس و همه چیز منی
عشق تو داسه تیشه وه دهسم عشق تو تيشه بدستم داد
عشق تو داسه تیشه وه دهسم عشق تو تيشه بدستم داد
وه زهخم تیشه عُقده خالی کهم با تراشیدن كوه بوسيله تيشه عقده خالي مينمايم
شیرین گیان - عُقدهی وه رینم شیرین جان عقده خالي مينمايم
و زوان تیشه نال و زاری کهم با زبان تیشه ناله وزاری میکنم
شیرین گیان - تیشه کی شینم شیرين جان تيشه هم برايم شيون ميكند
یهشو ارای چه له بیستون ناد يك شب چرا از بیستون دیگرناله نیامد
شیرین گیان - دهنگهکی تیشهم شیرين جان چرا از بیستون دیگرناله تيشه نيامد
هاتمه له خواوت نازت وهکیشم آمده ام که تو را ناز نمایم
شیرین گیان - هی نازدارهکهم شیرين جان اي نازنینم
شیرین و شیرین شیرین گشت کهسم شیرين جان تو همه كس و همه چیز منی
ناز دار شیرین - ناز شیرین - شیرین گشت کهسم تو نازمني شیرين جان تو همه كس و همه چیز منی
عشق تو داسه تیشه وه دهسم عشق تو تيشه بدستم داد
عشق تو داسه تیشه وه دهسم عشق تو تيشه بدستم داد
شاعر و آهنگساز : محمد هاشم ربیعی
با نهایت تشکر از مساعدت آقای سالار فرهادی
شنبه 1387/11/12
دلداده
خفـــته خبــــــــرندارد، ســــــــــربرکنـار جانان کاين شب دراز باشـــد بر چشــم پاسـبانان
برعقل من بخـــــندی، گر درغـمـــش بگريم کاين کارهــای مشـکل ، افتــد به کاردانان
دلـــــداده را ملامت گفــــــتن چه سود دارد؟ می بايد اين نصـيحت کردن به د لســتانان
دامن ز پای برگير ، ای خوبروی خوش رو تا دامـــــنت نگيـــرد ، دست خـُـدای خوانان
من ترک مهــر ايـنان درخود نمی شـــناسم بگــــــذار تا بيـــــــايد ، برمن جفــــای آنان
روشــن روان عاشق ، از تـــــيره شب ننالد داند که روز گردد، روزی شب شــــــــبانان
باور مکن که من دســت از دامـــــنت بدارم شمــــــشير نگســــلا ند ، پـيـــوند مهربانان
چشم از تو بر نگـــيرم، ور ميکشَــــــد رقيبم مشـــــــتاق گل بسازد ، با خــوی باغــــبانان
من اخــــــــتيار خود را، تـــسليم عشق کردم همچــــون زمام اشـــتر، در دست ساربانان
شکر فروش مصری ، حال مگس چه داند؟ وين دست شوق برسر، و آن آستين فشانان
شايد که آســـــــتينت بر سرزننــــد، سعـــــدی تا چون مگس نگــــردی، گرد شـــکر دهانان
شيخ مصلح الدين سعدی
جمعه 1387/10/27
غافل به من رسید و وفا را بهانه ساخت افکند سربه پیش و حیـا را بهانه ساخت
از بـَـزم ، تا ز آمــدن من ، برون رود برخاست گرم و دادن جـا را بهانه ساخت
تا از جفـای او نرهم ، خون من نریخت بیــرحم، ترس روز جـزا را بهانه ساخت
رفتم به مسجدی که به رویش نظر کنم بر رخ ،گرفت دست ودعا را بهـانه ساخت
«میلی» تورا به عمر، نیاورد در کمند کوتـاهی کمــند بلا را ، بهــانه ساخت
میلی تُرک
دوشنبه 1387/10/16
دوستان خوبم سلام .
این روزها کمتر مطلب می بینید و علت جز این نیست که مشغول اصلاح یک کتاب با موضوع ادبیات هستم . به محض آماده شدن حتما خبر آن را باطلاع شما عزیزان خواهم رساند.
از همراهی شما ممنونم.
جمعه 1387/09/22
مشاعره
از راز دلــــم تا نشــــود غـــیر خبــر دار چشمی سوی او دارم و چشمی سوی دلدار غزالی هروی
رسیده است به جائی حکـــا یت من و تو که غیر مصــــــــلحت اندوز درمیانه ماست سپهری زواره ای
ترک من گفتی و جا دردل دشمـــن کردی کس به دشمن نکــــند آنچه تو با من کردی شمسی بغدادی
یا من ناصبور را سوی خود ازوفا طلب با تو که پاکــــدامنی, مرگ من ازخدا طلب اهلی شیرازی
با مردم بد یار شـــدی نیــک بینــــدیش کـزیـــاری این طایفــــه بد نـــام نــــگـــردی حجابی اردبیلی
یار با غیر و غم عشق در آغوشــم بود مـــرگ صــد بار به از زنــدگی دوشــــم بود طالب تبریزی
دیروز پریشــــانی خود را به تو گفـــتم امــروز پریشــــانتـر از آنم که تـــوان گــفت علائی کرهرودی
تو همــــــزانوی غیـــــر و مـن زغیــرت به خـــون دیــده تـــــــا زانــو نشـــــــــسته! فکری اصفهانی
هنوز بوالهوس از خواری من آگه نیست که رشــــک بر مــــن و بر اعتــبار من دارد کمالی سبزواری
در آرزوی جــــما ل تو دوش تا دم صبح ز شــوق ,جــان به لبم میرسید و برمیگشت مسیب تکلّو
تو تاب شکوه نداری ّ ومن تحـــمـّل جور هزار بار فــــزون , امتـــــحان هم کـــــــردیم ملک قمی
مرغ دل در قفــــس سیــــنه من مینــــالد بلـــــبلی ســــــاز تورا دیده هم آواز امـــشب شهریار
با غـــیر همـــــدمیّ ومـــی ناب میــــزنی بر آتـــــــش محبــــــــّت مــا آب میــــــــزنی نجدی یزدی
یکدم شـــوم چو همـــدم آن ماه شرمگین از طــــــالع بدم به هــــزار آشـــــــنا رسد ! مومن استرآبادی
در نمـــــازم خم ابـــروی تو چون یاد آمد حالـــــتی رفـــت که مــحـــراب به فریاد آمد حافظ
دیده را کردی سفـــید از انتظار ما مپرس صــــبح ما را دیدی از شبهای تار ما مپرس کلیم کاشانی
ســــاقــــــــیا آمـــــدن عید مـــبارک بادت وآن مواعــــید کــه کــردی مـــرواد از یادت حافظ
تا به د یوار و درش تازه کنیم عهـــد قدیم گاهــی از کوچــــه معـــشوقه خود میــگذریم شهریار
مشوسرگرم جام وصل اوایدل که این باده اگر مســــتی دهد , دردســـر بســیارهم دارد جنون قندهاری
درآن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشــم بدان امید دهــــم جان که خاک کوی تو باشم سعدی
منم که شهـــــره شهرم به عشق ورزیدن منــــم که دیــــده نــیالـــــــوده ام به بد دیدن حافظ
نازم آن چشـــم سیـــــه کز یک نگاه آشنا مردم آگــــاه را ازخویشــــتن بیــــــگانه کرد فروغی بسطامی
در سخن بود به اغـیار وبه راهـــش دیدم شد خجــــل ,گـفت که احوال تو می پرســیدم شرف جهان قزوینی
مژده وصل تو کوکز ســــر جان برخـــیزم طـایر قدســـــم و از دام جهــــان برخیـــــزم حافظ
می گــفت که بعــــد از این بخــوابم بیــنی پــنداشــت که بعـــــد از او مرا خوابی هست ولی دشت بیاضی
تووبالاله رویان گل ز شاخ عیش چید نها من وچون غنچه از دست تو پیراهن دریدنها رهی معیری
اشـک اگر پای وســاطت نگـذارد به میان که جدا میکــــند از هم , دو صف مژگان را ؟ صائب
از دفتر وصال تو چون طفـــل خــود نــما یک حرف خوانده ایم و به صد جا نوشته ایم شکیب اصفهانی
مو شـــــکافی ها درآن اندام زیبا کرده ام تا کـــــمر را از میـــــان زلـــف پــیدا کرده ام کلیم کاشانی
من آن نیم که به نیرنگ,دل دهم به کســی بــــلای چــــــشم کبـــــود تو آسمـــــــانی بود صائب
دلی اســـت در برم ازآبگــــــینه نازکــــتر که گر غبار نشیــــــند بر او , شکسته شود ! ملک قمی
دل شیشه وچشمان تو هر گوشه برند ش مستـــــند , مـــبادا که به ناگه شکنــــــند ش! بساطی سمرقندی
شـــــب, خـــواب به چشــــم پر آبم نمیبرد چنـــدان خیال هـــست که خوابم نمیـــــــــبرد محشری خوانساری
دل در اند یشــــــه آن زلف گره گیر افتاد عاقـــــــلان مــــژده که دیوانه به زنجیر افتاد فروغی بسطامی
دامن ز کفــــم میکـــشی و میروی امروز دســــت من و دامـــا ن تو , فــــردای قیامت هاتف اصفهانی
تا سحرشمع ومن و پروانه باهم سوختیم آنکه بر مقــــصود نائل شد سحر, پروانه بود سعدی
دامن صــــحرا نبُرد از چهره ام گرد ملال میــــروم چون ســـــیل تا دریا به فریادم رسد صائب
در سینه دلم گم شده , تهمت به که بندم ؟ غـــــیر از تو در این خانه کســـــی راه ندارد زکیا یزدی
دوشینه شکستیم به یک توبه دو صد جام امروز به یک جــــام دوصد توبه شکســــتیم فرصت شیرازی
مـــــکن بـــر مــن جفـــــا کــز هیچ راهی نـــــدارم جـــــز وفـــــــــا داری گنـــــاهــی نظامی
یارب این نوگل خندان که سپردی به منش میســـــــپارم به تو از دست حســـود چمنش حافظ
شــــادم که وعـــده داد به فردای محشـرم کآنـــروز هیـــــچ وعـــده به فردا نمی رســد ضمیری اصفهانی
دلم پـّـــر آتش وچشمـــم پر آب شد هر دو دو خــــانه وقــف تو کردم خراب شد هـر دو غضنفر کوجاری
سلامی دوباره به همه دوستان با محبت
جمعه 1387/05/25
شهره شهر
آن که از درد دل خود به فغـــــا ن است مــــــــــنم وآنـــــــکه از زند گی خويـــش بجـــا نـــست مـــنم
آنــــکه هـــر روز دل از مهـــــــر بُتــــــــان بردارد چون شــــود روز دگـــــر بـــــازهـمـا نــست مــــنم
آنکه در حـسـن، کــنون شهــره شهـرست توئی وآنـــکه در عـشــق تو رسـوای جهــا نست مــنم
آنکه در صـومعه چـــل ســال، شـب آورد بـــروز وين زمـــــــان مـُـعـــــــتکف ديِِِِِِِــــر مغــا نست مـنم
در غـَــــمت گرچـــــه به يکـــــبار پريشان شده دل آنـکه صــد بار پـــريشـــــــــا ن تــر از آنــست منم
عا شـقـــــــا نت هـمـــه نــامی و نـشـــــــا نی دارند آنکـه در عـشـق تو بی نـــــام ونـشـــا نـست مـــنم
عـا قـبت هـــمچو، «هلا لی» شـُــدم افسا نة دهر آنــــکه هــرجــــــــــا سخــــنش ورد زبـا نـست منم
هلالی جغتائی
چهارشنبه 1387/04/26
برای مردی که تاریخ اورا میستاید
هرگه که دست من به در بسته میخورد
خواهم مدد ز تو یا مرتضی علی
صبحی اصفهانی
چهارشنبه 1387/04/26
و پایان این عشق
وفات مجنون بر تربت لیلی
انگــشت کـــش سخــن ســــــرایان این قصـــــــه چنــین برد به پایان
کآن ســوخــته خــرمن زمـــــــــانه شد خرمـــــــنی از ســـرشک دانه
دســتـــــــاس فلک شکست خردش چون خرد شکـــست باز بـُـــردش
زان حــــال که بود نـــزار تر گشت بی زورتـــــــر و نــزارتر گــــشت
...نالـــنـــــــده ز روی دردنـــــاکی آمد ســـــوی آن عـــــروس خاکی
در حـــلقـــــــــــه آن حظـــیره افتاد کشـــتیــــــــش در آب تیـــره افتاد
غلتـــــــــــید چو مور خســـته کرده پیچــــــــــید چـو مـار زخم خورده
بیــــــــتی دوســـه زار زار برخواند اشـکی دوســـــــه تلخ تلخ بفشاند
برداشت بسـوی آســــــــــمان دست انگـشت گشــــــاد و دیـده دربست
کــــای خــــالـــــق هــــرچــه آفریده ســوگـنـــد به هـــرچــــه بـرگزیده
کــــــز محــــنت خــویش وارهــــانم در حضـــرت یار خود رســــــــانم
این گــــفت ونهـــاد بر زمـین ســــر وآن تــربت را گـــرفــــت در بــَــر
چـــون تـــــربت دوسـت در بر آورد ای دوست بگفت و جـــان برآورد
او نیـــز گــذشت ازین گــــــذرگــــاه وآن کیست که نگذرد بر این راه؟
مجنون چو زجهان چورخت بربست از ســــرزنــش جهــانیــــان رست
بــــر مــهـــد عـــروس ، آرمیــــــده خـوابـــش بــرُبــود و بسـت دیــده
افــتــــاده بمــــاند ، هــم در آن حال یک مه،نه،شنیده ام که یکسال....
ازبیـــــم درندگــــان چــپ و راســت آمد شـد خـَـــلق جـُـمــله برخاسـت
...پنـــداشـــــتی آن غــریب خـســته آنجــــاست به رســـم خود نشـسته
وآن تیـــــغ زنــــــان به قـهــرمـانی بــــر شـــــاه کـنـــنــد پاســــــبـانی
آگـــاه نه زانکه شـــاه مـُــرده است بـــادش کـَــمَـر و کـلاه بـُـرده است
در هــیـــات او ز هــــــــر نشـــــانی نامــــانده براو جـُــزاســـــــتخوانی
زان گرگ سگان اســـــتخوان خوار کـس را نه به اســــــتخوان او کار
شـُـــد ســال گذشـــــــته آن دد و دام آواره شـُـــــــــــدند کــام و ناکـــــام
دوران چــوطلــســـــم گـــنج بـِـربود و ز قفـــــــل خــــزانه بـَـند فرسـود
گـُـــســـــــــتاخ روان آن گـــذرگــــاه کــــردند درون آن حـَـــــــــــرم راه
دیـــدنــد فـــــتـــــــاده مهـــــــربــانی مغــَــــزش شده ، مانده استخوانی
چــون مـَحــَرم دیده ســــاختــــــندش از راه وفـــــــا شـــــــناخـتــــــندش
آواز روانـــــه شــُــــــد به هـــر بوم شـُـــد در عَــرب این فسـانه معلوم
خـویشـــــــان و گـُــــزیدگان و پاکان جــَــمع آمده جُـــملــــــه دردناکــان
رفـتـنـــــــد در او نـظـــــاره کـــردنـد دل خســــــته و جـــامه پاره کردند
....در گـــریه شـُـــــدند سـوگــواران کردنــد بر او ســـرشکـــبــــــاران
شُــــســــــتند به آب دیـــده ، پاکـــش دادند زخــــاک هـــــم به خــاکــش
پهـــــلـوگه دخـــــمـه را گـُـشــــــادند در پهــــلوی لیـــــلی اش نهــــادند
خـُـــفـتــــــــند به نــاز تــا قــیـــــامت برخــــاســت ز راهـــشـان مـلامت
بودند دراین جـهـــــان به یک عهـــد خفـــــتند در آن جهان به یک مهد
کــــردند چنـــــان که داشـــــت راهی بر تربـت هردو روضــه گاهی....
چهارشنبه 1387/04/26
خبر یافتن مجنون مرگ لیلی را
سخن گفتن مجنون با لیلی
طـغراکش این مثـــال مشــــــهور بر شـــــقه چنان نوشت منشور
کـــز حـــــادثه وفــــات آن مــــاه چون قیس شکســته دل شد آگاه
گریان شد و تلــــخ تلخ بگریست بی گریه تلخ در جــهان کیست؟
...آمد ســوی آن حظیره جوشان چون ابر بهـــــارگه خروشــــان
بر مشـــهد او که موج خون بود آن سوخته دل مـپرس چون بود
از دیده چو خون سرشک ریزان مـــردم زنفـــــــیراو گـُـریزان...
خوناب جگر چو شمــــــــع پالود بگـــــشـاد زبــــان آتــش آلـــود
وآنگاه به دخمه سر فـُــــرو کرد میگفـــت و همی گریست از درد
کای تـازه گل خـــــزان رســــیده رفـــــته زجهان جهــــــــان ندیده
چونی ز گـــزند خاک چــــــونی؟ در ظلمت این مغــــــــاک چونی؟
آن خال چو مشکدانه چون است وآن چشـمک آهـُــــوانه چونست
چون اسـت عقـــــــیق آبـــــدارت وآن غـــــالیــــــــه های تابدارت
نقـشت به چه رنگ می طرازند؟ شمعت به چه طشت می گدازند؟
بر چشــــــم که جلوه مینــــمایی در مغـــــز که نــــافه می گشـایی
سروت به کــــــدام جویبارست ؟ بزمـــــت به کـُـــدام لاله زارسـت
چونی ز گــــــــزندهای این خار؟ چون میـــــگذرانی اندر این غار؟
در غـــــــارهمیشه جای مارست ای ماه تو را چه جــای غارست؟
هم گنج شـُـــــــدی که در زمینی گر گنـــــج نه ای چرا چنــــینی ؟
...در صورت اگر ز من نهــــانی از راه صـــــــــفت درون جـانی
گر دور شـُُـــدی ز چشـــم رنجور یک چشم زد ازدلم نه ای دور
گر نقـــش تو از میانه برخــاست انــــدوه تو جــــاودانه برجاست
این گفـــــت و نهاد دست بر دست چرخـــی زد و دستبند بشکست
برداشــــت ره ولایت خویـــــــــش مـُشــتی ددگانش از پس وپیش
در رقــــــــص رحیل ناقه می راند بر حسب فــــــراق بیت میخواند
میداد به گــــــــریه سنگ را رنگ می زد ســری از دریغ بر سنگ
بر رهــــگذری نمـــــــــــاند خاری کز نــــــــاله در او نزد شــراری
در هــیچ رهـــــی نماند ســــــنگی کز خون خودش نـــداد رنـــــگی
چون سخت شـُدی ز گـریه کارش برخاســــــــــــــتی آرزوی یارش
از کوه در آمـــدی چو سـِـــــــــیلی رفتی سوی روضـــــــه گاه لیلی
سر بر ســـــــــــــر خاک او نهادی بر خاک هـــــزار بوســـــه دادی
بر تـُــــــربت آن بـُت وفـــــــــــادار گفتی غــــــــم د ل بـــــزاری زار
او بر ســــــر شـُـغل محنت خویش وآن دام و دد ایســـتاده در پیش
چشـــــــــم از ره او جدا نکــــردند کـــس را بر ِ او رهـــــــا نکردند
از بیـــــــم ددان برآن گـــــذرگــــاه بر جـُـــــمله خلق ، بسته شد راه
تا او نـــــشـُـــــدی ، ز مرغ تا مور کس پـی ننـــــــــهاد گـِرد آن گور
وآخــــر چو به کار خویش در ماند او نیـــــــز رحـــیل نامه برخواند
دوشنبه 1387/04/17
تو را
تورا صـــــــورت چــــو زيبـــــــــا آفــــريـدنـد مــــــــرا مجـــــــنون و شـيـــــدا آفــريـدنــد
چـُــــو می شـــد خــلق روی آن دل افــروز هـــــمـــانـدم شـــور و غــوغــــــا آفـــريـدنـد
نـــظـــــــــر بر ســـــــرو ســـــــيم اندام کردند به جــنّت ســـــدر و طــوبــــــــا بــا آفــريـدند
مـــــرا دل بــر ســـــــــــر راهــــت نهــــادنـــد تو را هــــــــم بهــــــر يـغـــــــــــــما آفـريـدنـد
چــو نـورت پـرتو افـشـــــــــــان شــد بعـــالم از آن پنـــــهــــــــان و پـيــــــــــــــدا آفـريـدنــد
نــــــدارد آه مــن با نـــــــــــــا له تـــأثيــــــــر!! دلـت از ســـــــــــــنگ خــــــــارا آفــريـدنــد؟
فُــــســـــــون کـردند برجـــــــــام و شـــــرابی دو چـشـــــــــمت را فـريـبــــــــــــــا آفــريـدنـد
تو را ســـــرو خــــــرامــــان خـــــــلق کردند مــــــــرا افــتــــــــــــــــاده از پــــــا، آفــــريدنـد
چو عـــشقـت شـُــد در عــالم آتـش افــــروز دل مـــــــــــــــــــارا چـــــو سيـــــــنا آفــريـدنـد
نبـا شــــــد خــــــــلق را تـــــابی و صـــــــبری چــــِـــرا چـــشــــــــم تو شــــــهــــلا آفريدند؟
گـُلســــــــــتان رُخـَت چــون جــــــــلوه فرمود از آن گـُـــــلهـــــــــــــــــــای زيـبـــــــــا آفريدند
تورا «صُبـحی» از اين عـشــــقی که داری يقـــــــــــــين دارم که رســـــــــــوا آفـــريـدنـد
صبحی اصفهانی


